اندکی احساس

*هربار که می روی رسیده ای*

پشتش سنگین
بود و جاده های دنیا طولانی

می دانست
که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت

آهسته آهسته
می خزید ، دشوار و کند و راه ها همیشه دور بود.

سنگ پشت
تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

پرنده ای
در آسمان پر زد، سبک، و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :

"این عدل نیست ، این عدل نیست . کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی .

من هیچ گاه
نمی رسم ، هیچ گاه . و در لاک سنگی خود خزید ، به نیت نا امیدی "

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد ، کره ای کوچک بود.

و گفت :
" نگاه کن ابتدا و انتها ندارد . هیچ کس نمی رسد .

چون رسیدنی
در کار نیست. فقط رفتن است . حتی اگر اندکی . و هر بار که می روی رسیده ای.

و باور کن
آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست ،

تو پاره
ای از هستی را بر دوش می کشی ، پاره ای از مرا."

خدا سنگ
پشت را بر زمین گذاشت

دیگر نه
بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور.

********

سنگ پشت
به راه افتاد و  گفت : "رفتن، حتی اگر اندکی" و پاره ای از " او" را با عشق بر دوش کشید.

 

از: عرفان نظر آهاری

 

کف بین پیر باد

کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود

زنبور های نور ز گردش گریخته

در پشت سبزه های لگد کوب آسمان

گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته

کف بین پیر باد در آمد ز راه دور

پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

آن روز میهمان درختان کوچه بود

تا بشنوند راز خود از فال روشنش

در هر قدم که رفت درختی سلام گفت

هرشاخه دست خویش به سویش دراز کرد

او دستهای یک یکشان را کنار زد

چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد

آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه

شب را ز لا به لای درختان صدا زدند

از بیم آن صدا به زمین ریخت برگها

گویی هزار چلچه را در هوا زدند

شب همچو آبی از سر این برگها گذشت

هر برگ همچو پنجه ی دستی بریده بود

هر چند نقشی از کف این دستها نخواند

کف بین باد طالع هر برگ دیده بود

«نادر نادرپور»

/ 0 نظر / 23 بازدید